
من ، در ا ین گوشه قلبم که پرا ز تنهاییست

خداحافظ :
ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ :
ولی این یعنی در اندوه تو میمیرم
دراین تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم و بی تو
لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
زخم می خوردم و می تازیدم
به ناگاه از پا در امدم
نه به زخمه های تیغه ی تقدیر
که به تیر ناگزیر خیانت
در امید وفایش با چشما نی خونین
جان کندم و شکست خوردم!
چه کنم که تقدیرم این شد
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند
تو هم بگذر از این تنها
...
گاه می اندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی، روی تو را
کاشکی می دیدم .
شانه بالا زدنت را،
- بی قید -
و تکان دادن دستت که،
- مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که،
- عجیب ! عاقبت مرد ؟
- افسوس !
- کاشکی می دیدم !
نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت
کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
کجا کس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
که بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا ، آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را
به او جز از هوس چیزی نگفتند
در او جز جلوه ی ظاهر ندیدند
به هرجا رفت ، در گوشش سرودند
که زن را بهر عشرت آفریدند
شبی در دامنی افتاد و نالید
مرو ! بگذار در این واپسین دم
ز دیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟
چرا؟… او شبنم پاکیزه ای بود
که در دام گل خورشید افتاد
سحرگاهی چو خورشیدش بر آمد
به کام تشنه اش لغزید و جان داد
به جامی باده ی شور افکنی بود
که در عشق لبانی تشنه می سوخت
چو می آمد ز ره پیمانه نوشی
به قلب جام از شادی می افروخت
شبی ، نا گه سر آمد انتظارش
لبش در کام سوزانی هوس ریخت
چرا آن مرد بر جانش غضب کرد ؟
چرا بر ذره های جامش آویخت ؟
کنون ، این او و این خاموشی سرد
نه پیغامی ، نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
فروغ فرخ زاد / دیوان اسیر
به تو گفتم عشقم و ساده نگیر تحملم خیلی کمه
به تو گفتم اگه بازیچه بشم میکشمت
.
.
حیف روزای خوشم به پای تو حروم شدن

به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم
تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند
دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم
اما
تصویرت به یکباره محو میشود
و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی
چشمانم را آرام میبندم
صدایت در گوشم میپیچد
طنین خنده هایت همه جا را پر میکند
بی اختیار لبخند میزنم
ولی
صدایت دورو دورتر میشود
و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی
و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند

باز لب های عطش کرده ی من
لب سوزان ترا می جوید
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه ی عشق ترا میگوید
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت ، چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپرده خاک
فروغ فرخ زاد
![]()
روزها رفتند ومن دیگر خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم ؟
ترسم که شبی پرده ز چشمان تو افتد
وز معتبری سکه ی ایمان تو افتد
این مستی جانکاه که جان بر لبم آرد
این کیش رها سازد و بر جان تو افتد
این دیو نباید که میان همه عالم
با کام گرسنه به سر خوان تو افتد
بگشای گره تا گره ات بگشاید
آنروز که کار بر در دکان تو افتد
ترس من از آنست که در عالم مستی
این جام پر از نوش ز دستان تو افتد.
"آوا"
آندم که بر روی برگ زرد چهره ی خسته ام دانه های شبنم آرزو به میهمانی می نشینند،...
آندم که دلم شیشه ی رحم میشود وسنگدلان سنگ بیرحمی،...
آندم که همچو محکومی که منتظر آخرین کلام قاضی باشد، منتظر آخرین حکم سرنوشت هستم،...
آندم که تنهایی رابا نوای بلند غریبی به گوش تار و پود دلم زمزمه میکنم،...
آندم که با صدایی غمناک بر فضای غبارآلود دلم ناله ی اشک سر میدهم،...
آندم که قلبم به تاراج سنگدلان میرود وهیچ برایم نمی گذارند جز اشک و آه،...
آندم که از جاده های سرنوشت میگذرم و به دره های تاریک شکست میرسم،...
آندم که از تابش مستقیم غمها تمام وجودم میسوزد و تمام درونم خاکستر میشود،...
آندم که خود را از همه جدا ،به طوفان سرنوشت می سپارم،...
آندم که دریای امیدم طوفانی میشود و آنرا آرامشی نیست،...
آندم که کاخ آرزوهایم در سکوت و تنهایی و نومیدی فرو میرود
و خاموشی تمام وجودم را فرا میگیرد،...
آندم مرا دریاب...!
" آوا"

صبر کردن دردناک است
و فراموش کردن دردناکتر
ولی از این دو دردناک تر این است...
که ندانی باید صبر کنی یا فراموش.
یادت هست
١٩/١٢/٨٨
ساعت١١
یادش بخیر...
زندگی رسم خوشایندی است .
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،
پرشی دارد اندازه عشق
هر گاه در وادی پر هیاهوی زندگی
از قلوب بی عاطفه ی انسان ها خسته شدی
تنها قلب من را به یاد آور
که فقط به خاطر تو می تپد
گر میان هر نگاهی صوت غمگینی شنیدی
یاد کن از قلب من
امروز گفتی:
در تمنای تو ای راحت جان
من همه هستی خود باختم و دل به مرادش نرسید.
تنگی دل چه به روز من و خود آورده که چنین زار تورا می جویم؟
کاش در حسرت دیدار تو جان میدادم
تا نبینم رخ چون ماه تو در بستر او...
تا نبینم بکشی دست نوازش به سر دیگری و
بوسه های داغت بنشیند به لبش...
من چه کم داشتم از او که مرا از خودت راندی و رفتی؟
رفتی و تنگ در آغوش گرفتی او را...
چه کنم باز هوای تو به سر دارم و دل
در هوایت پر و بالی زند و جان من میکاهد.
کاش در حسرت دیدار تو جان میدادم...
''آوا''

دیروز گفتی:
لحظه ها در تب احساس تو میمیرندُ
تو چه بی پروایی.
که نمی اندازی اینهمه خاطر خاموش که پا سوز تو شد به درون گوری
تو چه بی احساسی که بلند میخندی به همان قلبی که
نام تو حک شده بود بر رویش.
تو چه بی مقداری!
کاین همه عاشق دلسوخته را نشمردی.
همه پروای تو این است گل آلود شوی!
همه احساس تو اینست که مسموم بخندی و...
بخندی تا که نابود شوی.
همه مقدار تو اینست که فقط قد بکشی امّا
ذره ای قدر ندانی...
"آوا"
من میگم:
تو از دردی که افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو کتمان عشقت بود در حالی
که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط یک لحظه٬ آری با نگاهی اتفاق افتاد...
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟؟؟
این بود:
دیدمو عاشق شدم...
اما سخت است: منتظر کسی باشم که هیچ وقت فکر آمدنم نیست؟؟
بدان:
به نام امــــــــــروز که خاطـــــره ایست
یک روح سرگردان همیشه با تو خواهد بود
به دســــتت میســـپارم چـــشمان اشــکــبارم را
گل زیبای من باران همیـشه با تـو خواهـد بود
اتــاق پــاک قــــلبــت را به هــر که می دهـی اما
همچنان
اندوه من همیـشه با تو خواهـد بود
دیدم:
دل به هر کی دادم از سادگی دادم زندگیمو پای دلدادگی دادم
از خودت گویم که خود گفتی نه من:
((( ...
سخت است... اری سخت است.
همه اینها سخت است.
اما سخت تر از اینهمه سختی میدانی چیست؟
نه!نمیدانی.
عاشق نبودی که بدانی.
سخت تر از اینهمه سختی زنده ماندن بی اوست.
زیرا زندگانی بی او هزار بار بدتر است از مردن!!
حال تو بگو:
من بمانم یا نه؟؟؟ )))
ولی اخر:
ولی حق انتخاب با من نبود
که اگر بود...
من نگفتم که بمانم یا نه
تو خودت گفتی که:
دوستت ندارم
گاهی گمان نمی کنی , ولی میشود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود...

در عجب بودم که تورا دیدم و دیوانه شدم تا کجا باید سفر کرد تا به کی باید دوید از کجا باید گذر کرد تا به شهر تو رسید گفتی که طبیب دل هر بیماری پس طبیب دل من باش که بیمار توءم گر همسفر عشق شدی مردسفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
آی روزگار چی بگم که جون واسم نذاشتی
به جز گلایه و اشک هیچی واسم نداشتی
ببین چه حالی دارم چه طور زمین گیر شدم
بین عالم و آدم چه جوری تحقیر شدم
آی زمونه چی میخوای از منو این دل تنگ
چرا به شیشه من هر روز میزنی سنگ
هر کاری میخوای بکن منم خدایی دارم
هر کاری میخوای بکن به روتم نمیارم
"آوا"
ای که با مردن من زنده شدی
چه ازین زنده شدن حاصل تست ؟
کینه ی تلخ مرا کم مشمار
که به خونخواهی من قاتل تست
تا به دندان بکند ریشه ی تو
می تپد در
رگ من ، کینه ی من
گور عشق من اگر سینه ی تست
گور عشق تو شود سینه ی من
تب تندی که مرا تشنه گداخت
عشق من بود و مرا دشمن بود
در تو بیمایه اگر درنگرفت
چه کنم ، قلب تو از آهن بود
کاش از سینه ی خود می کندم
این نهالی که به خون پروردم
کاش چون مکر ترا می
دیدم
از تو و عشق تو بس می کردم
دل تو مرده صفت خاموش است
دل من پر تپش از سوداهاست
چه توان کرد که خشکی ، خشکی است
چه توان گفت که دریا ، دریاست
هان مپندار ، مپندار ای زن
که چنین زود دل از من کندی
تو به هر جا که روی ، تنهایی
تو به هر جا که روی ،
پابندی
من ترا باز به خود خواهم خواند
من ترا از تو رها خواهم کرد
تا کنارم بنشینی همه عمر
بندت از بند جدا خواهم کرد
وقتی کسی رادوست داری، گفتن آسان تراست، شنیدن آسان تراست، بازی کردن آسان تراست، کارکردن آسان تراست.
ووقتی که کسی تورا دوست دارد، خندیدن آسان تراست.
واگر تنهای تنها باشی، به مرگ فکرکردن ازهمه چیزآسان تراست ...
دوستان عزیز فصل امتحاناست ،کم کم پیدام میشه
![]()
دلت را عاشقانه هدیه کردی
برای غربت من گریه کردی
ولی دور از دو چشم عاشق من
به هر نا لایقی تو تکیه کردی
. . .
تو چه میدانی چیست
انچه در هر نگه من جاریست؟!!
تو نمیدانی که با هر آن صائقه هر نگهم
به تو میگویم من
نازنینم به تو می اندیشم
"اوا
دوست دارم زودتر بمیرم
بلکه ارامش بگیرم
دوست دارم رهاشم از بند
منی که عمری اسیرم
خدا بشنو صدامو
بشنو سوز ناله هامو
بزار زودتر ببندم
این چشای چشم به رامو
نگو که قسمت اینه بسوزم تو اتیش غم
نگو که باید بسازم تا ابد با اشک و ماتم
نگو که راهی ندارم راهی جز سوختن و ساختن
نگو هیچ راهی نمونده جز به این زندگی باختن
"اوا"
![]()
لحظه ها در گذرند...
تو یک لحظه به ایست.
اندکی ارام تر، ارام من.
تا که شاید بتوانم دست کم
جمع کنم گرد پاهای تو را...
نازنین تر ز هر آن خوب که هست روی زمین!
باش...!
نرو...!
"آوا"
لحظه ها در تب احساس تو میمیرندُ
تو چه بی پروایی.
که نمی اندازی اینهمه خاطر خاموش که پا سوز تو شد به درون گوری
تو چه بی احساسی که بلند میخندی به همان قلبی که
نام تو حک شده بود بر رویش.
تو چه بی مقداری!
کاین همه عاشق دلسوخته را نشمردی.
همه پروای تو این است گل آلود شوی!
همه احساس تو اینست که مسموم بخندی و...
بخندی تا که نابود شوی.
همه مقدار تو اینست که فقط قد بکشی امّا
ذره ای قدر ندانی...
"آوا"
آرزو دارم تو هم عاشق شوی
عاشق معشوق نالایق شوی
تا بفهمی با دلم بد کرده ای
بد به روز عاشقت اورده ای
سخت گیرد بر دل دیوانه ات
آتشی اندازد اندر خانه ات
آتشش سوزد همه جان و دلت
غیر اشک چیزی نگردد حاصلت
تا بدانی دوستت میداشتم
من تو را اسطوره می انگاشتم
لیک،افسوس ان نبودی بی وفا
ظالمی بودی که کرد صدها جفا
" آوا"
من از تکرار این قصه برای خویش دلگیرم
گمانم از غم این عشق ، دل از هر یار برگیرم
چه رازیست در پس این غم که ان را دوست میدارم
چرا پای بلای جان همی تا صبح بیدارم؟
چرا اندیشه ام اینست که با عشق محکمن چون مشت؟
چرا با اینکه میدانم مرا یک روز خواهد کشت؟
نباید این چنین باشم ، که بهر عشق چون برده
منی که خوب میدانم چه بر روز من اورده
خدایا خوب میدانم ربوده ماه شبهایم
همین باشد دلیل این ، که من تنهای تنهایم
...
خداوندا ! نجاتم ده ، مرا زین بند رهایم کن
خداوندا ! کجا هستی؟صدایم کن ، صدایم کن
" اوا"

عشق فقط سراب است
باورش نکن
اگر تنهات گذاشت یه روزی
تعجب نکن
کار عشق بی وفائیست
غصه نخور ، گریه نکن
کل دنیا سراب است
میشود غصه نخورد؟
هیچ کس تنهاییم را حس نکرد
هیچ کس تنهاییم را لمس نکرد
هیچ کس تنها بودنم را درک نکرد
هیچ کس تنها بودنم را ندید
چرا هیچ کس مرا باور ندارد؟
هیچ کس...
چرا؟
خدایا چرا اینقدر تنهایم؟

می دانم
"اندوه مرگ من کسی را درهم نخواهد شکست"
و باور دارم که روز مرگ من،شادی بزرگ تری از روز میلادم
برایشان به ارمغان خواهد آورد...

برایم هیچ نمانده به جز وحشت سکوت
به جز آرزوی مرگ
تنها شدم ، گریختم از خود
تا شاید این گریختنم باعث زندگی شود
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کسی را
تا هیچ نگیرم سراغ خودم را
اینک منم گریخته از بند زندگی
دوباره با زندگی چگونه می توانم بسازم؟

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

آنفدر با نیامدنهایت غرورم را شکستی که آخر نمیدانم با آمدنت کدامین تکه های دلم شاد میشوند...
کاش قلبم درد تنهایی نداشت
سینه ام هرگز پریشانی نداشت
کاش برگهای آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمود و قربانی نداشت
دلم هوایت را کرده
کاش بودی
و باهمه خستگیها می خندیدیم ...
تو می دانی دلم بهانه چه چیز را می گیرد
ذره ذره وجودم پر از بهانه است
بهانه نبودنت
من از این همه تنهایی خسته ام
چرا با من حرف نمی زنی ؟
چرا نیستی ؟
تو کجایی؟
چرا دیگر برایم نمی نویسی ؟
چرا؟
...خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم....
...خسته شدم بس که از سرما لرزیدم...
... بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد...
... خسته شدم بس که تنها دویدم...
...اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن...
...می خواهم با تو گریه کنم ...
...خسته شدم بس که...
...تنها گریه کردم...
...می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...
...خسته شدم بس که تنها ایستادم...
به سلامتیِ سرنوشت...................
..... که نمیشه اونو از سر نوشت........................